Lilypie 2nd Birthday Ticker Daily Noonoosh: كابوس

Wednesday, November 11, 2009

كابوس


ساعت چهار بعدازظهر يك روز سرد و ابري پاييزي بود ، نيم ساعت قبل در حاليكه با يكنفر در جي ميل و همزمان با يكنفر ديگر در همين خراب شده چت ميكردم ، رئيسم مثل اجل معلق پشت سرم ظاهر شد و چشم از صفحه مانيتور بر نداشت.... ديوانه اي كه من باشم دست به هيچ چيز نزدم و گذاشتم چهار پنج دقيقه اي پيام ها را كه پاپ مي كردند روي صفحه تما شا كند ......جهندم


كم كم وقت رفتن بود ولي من دلم نمي خواست بروم ، به صندلي چسبيده بودم و چشمها و انگشتهايم مسحور اين صفحه سفيد و اين دكمه هاي سياه بود ، فكر كردم دخترك و پدرش الان هفت پادشاه را خواب ميبينند و معمولا بعد از رسيدن من هنوز خواب هستند ، پس كمي بيشتر مي مانم


نشستم و نوشتم و خواندم .... هوا تاريك ميشد و شركت خالي ، حس عجيبي بود ، تنهايي و در تاريكي با اين ميز و صندلي ها و در و ديوار همدم روزهاي طولاني من


ساعت چهارونيم راه افتادم ، در اتاقم را قفل كردم و كليد را تحويل دادم ، پشت فرمان ماشين يخزده نشستم و در گرگ و ميش راندم ، خيابانها شلوغ تر از هميشه بود و دير رسيدم

در خانه را كه باز كردم دخترك پريد توي بغلم ، چشم چپش قرمز و متورم شده بود ، و چرك و اشك بيرون ميداد

از ساعت سه و نيم از شدت سرفه بيدار شده ، روي بالشت و آستين فردريك بالا آورده ، بعد دستشويي بزرگ كرده و از آن ببعد هم چشمش شروع به آبريزي كرده ,هر پنج دقيقه هم مامانش را خواسته !!! ا

فردريك خسته و كسل بود ، نخوابيده بود ،غر ميزد كه چرا دير رسيده ام ... حوصله بحث نداشتم ، دلم براي بچه مي سوخت و به شانس گهم كه بعد از مدتها نيم ساعت ديرتر آمده ام و همان دفعه بچه زود بيدار شده و. مريض بوده لعنت فرستادم
لباس دخترك را عوض كردم ، دست و صورتش را شستم ....فردريك لباس پوشيد و گفت مي رود به خواهرش سري بزند، مي خواستم داد و قال كنم ، دعوا راه بياندازم كه من و بچه مريض غرغرو را ول ميكند و به مهماني مي رود ..دلم مي خواست داد بزنم ، عصباني شوم و خودم را خالي كنم .....اما بجايش سكوت كردم و هيچ نگفتم
دخترك بهانه گيري ميكرد ، دو تا نارنگي خواست كه هردو را پوست كرد و توي خانه ريخت بعد رفت سراغ سنگهاي شومينه ،دو تا جوراب را مثل دستكش پوشيده بود و سنگها را برميداشت و روي ميز مي ريخت ،
جلوي شكاف در را يك پتوي نازك انداخته بودم كه جلوي باد را بگيرد ، با چشم باد كرده و دماغ آويزان ميرفت روي همان پتو و جلوي سوز باد مي خوابيد ، اعتراف ميكنم كه اينجا كنترلم را از دست دادم و دو تا داد كشيدم كه البته اوضاع را بدتر كرد و تا چشم مرا دور ميديد ، بدو بدو ميرفت و روي همان پتو دراز ميكشد
.
براي شام شبش عدسي گذاشتم و براي نهار فردايش كمي ميگو و پوره سيب زميني ، براي خودمان هيچي درست نكردم ، حوصله آشپزي نداشتم، داشتم فكر ميكردم فردريك كه برگشت چند تا داد بكشم ، برگشت ..ميوه خريده بود و من داد نزدم ، فقط حرف نزدم ، نپرسيدم كجا رفتي ، چه كردي ؟ كي بود ..كي نبود ... خودش از صد تا داد بدتر بود
.
قصه طولاني است خلاصه اش ميكنم .... دخترك تا صبح سرفه كرد و نخوابيد ، همينطور هم من و البته فردريك تا خود صبح خروپف كرد و من كابوس ديدم
صبح كه بيدار شدم ، ظرف غذاي دخترك روي كابينت آشپزخانه بود ، ميگوها بيرون از يخچال خراب شدند و من ساعت شش و نيم صبح نميدانستم چه خاكي به سرم بريزم براي نهار بچه !!!ا

18 comments:

راحله said...

انگار دیروز روز بدشانسی بود....واقعاً وقتی مردها در چنین شرایطی با کمال خونسردی میرن خونه خواهر و مادرشان... من که دلم می خواهد خودم را خفه کنم ولی سکوت می کنم و بعد برگشتن هر کاری کنم نمی تونم حتی یه لبخند بزنم که به قول تو بدتر از همه چیز است...

مریم-مامان آوا said...

وای من هفته ای چند بار از این اتفاقات برام می افته! عجب بساطیه ها.عیب نداره.دنیا صد سال اولش سخته

shirin said...

سلام نونوش عزیز با وجودیکه تقریباْ سه سالی می شه که خواننده ویلاگت هستم این اولین کامنتی هست که برات می زارم عاشق نوشته هاتم

dordaneh said...

وای که چقدر با این نوشته ات همذات پنداری کردم احتمالا فردریک خان شما برادر گمشده ای ندارند؟!!!!

ننه قدقد said...

نونوش جان به نظرم خیلی خسته هستی. هرچند اینها حکایات خونه همه ماست اما تو خسته ای. خیلی خسته. شاید بد نباشه یه سفر یک روزه تنهایی بری واگه فکر می کنی شوهر با همون کیفیتی که گفتی بچه داری می کنه بچه رو به مادرت بسپر و با یه توری چیزی برو و فقط خوش بگذرون.
نgmmmmmmmmmmmmmmmmmnknnknnnnh,hh.kkiiokk
اینا هم توصیه های هوچهر بود!

سمیه said...

no comment.

‌ريحانه said...

يك روزهايي همه چيز ساز مخالف مي زنه. روح و روانم حس وحالت را درك كرد. اميدوارم روزهاي بعد را بهتر بگذراني

زرافه said...

توي همچين روزهايي همينطور براي آدم مي رسد. عين يك كابوس
ولي از همه بدتر براي من اون قيافه حق به جانب همسر هست.

مامان ني ني ناز said...

اوه..من كه اينجور مواقع همچين گرد و خاك به پا ميكنم كه خاكش به چشم خودمم ميره:D
كابوسي بود براي خودشا نونوشي..

leili said...

ey baba, chegadr khoonsardi to !!! afarin be dad nazadanet sare hamsar, afarin ba inke sare sanghaye shoomine sokoot kardi, afarin ke bad az ye rooz kare sakht hosele dari baraye koochooloo adasi bepazi...va baraye fardash meigoo. noonoosh man yek dahome inha ro ham nemitoonestam bokonam.

Anonymous said...

cheghadr marda be ham shabihand akhe,,,,


shoma khili saboori noonoosh jan,man age boodam dahanam ro baz mikardam va madar va khaharesh ro 1 ja be fohsh migereftam
albate man bache nadaram shayad age paye bache mariz vasat bood,nemidoonam valah
shad bash

samin

parisa said...

:(

omidvaram ke sekke ta alan be rooye khoobesh charkhideh bashe.

vaghti inghadr gharashmish mishe, nachar bayad yek chizhayy ra raha kard o be yeki do ta chasbid.

khoda ghovvat!

Anonymous said...

من با این پست شما گریه کردم ، خیلی.
بچگی مو به خاطرم آورد و مادرمو.
کاش وبلاگ می نوشت .

shadi writes said...

I've had days like that. . . far too many honestly. . . Cheshmesh che shode bood?

shadi writes said...

Rasty, ghesmat "khoro pofo ke ghoftee" yadam oftad ke to in 5 sal, in MR. MA, yek bar ham vaghtee bache mareez boode pa nashode, beram yek kotake mofasal bezanamesh : )

fekr konam heech nemeedunesty dele hame inghar por bashe :- )

Marjan said...

man injoor mavaghe zarzar gerye mikonam, albate tazegi ha!

zahra said...

ajab roozi bude! hame daran az in ruza. motmaenam. manam daram...

سارا مامان تارا said...

وای همه اینا یه طرف اون میگوهای بیرون مونده از یخچال از صد تا فحش بدتر بود...منم خیلی خستم خییییلی ...دست تنها که هستم الانم که سرما خوردن نر علی نور شده...واقعآ گاهی طاقتم تموم میشه