Lilypie Third Birthday tickers Daily Noonoosh: November 2009

Monday, November 30, 2009

بوي روغن

از شركت كه بيرون زدم ، روحم خسته بود ..ديروز را ميگويم
راه افتادم توي خيابانها از اين مغازه به آن مغازه ....از اين مركز تجاري به آن يكي
ساعت نزديك دوازده بود ، ته يكي از پاساژها يك ساندويچ فروشي كوچك بود كه بوي روغن سوخته و كچاپ مي داد
دلم از گرسنگي ضعف ميكرد . قابلمه آبگوشتم توي خانه روي گاز قل قل ميكرد ولي دلم ساندويچ كثيف مي خواست ... دوروبر مغازه كمي قدم زدم تا بالاخره خودم را راضي كردم و رفتم تو
دو تا زوج جوان اينطرف و يك دختر و پسر روبروي من نشسته بودند ....سفارش دو تا قارچ برگر با دو تا سيب زميني سرخ كرده دادم
مي بريد : ...بله
بوي غذا ديوانه ام كرده بود ، فكر كردم مرده شور اين اخلاق گندم را ببرد كه هنوز در سي سالگي جرات نمي كنم تنهايي توي رستوران بنشينم و به ساندويچم گازهاي بزرگ بزنم
يك ذرت مكزيكي يا هندي يا جادويي يا هر اسم مسخره ديگري كه برايش گذاشته اند سفارش دادم ...بعد خودم را گوشه صندلي جا دادم و قاشقم را پر كردم از ذرتهاي له شده و قارچ و سبزي و سس مايونز...بعد هي فكر ميكردم الان همه به من نگاه ميكنند و قاشقهاي پر شده ام را مي شمارند
ذرتها كه تمام شدند و ته دلم را گرفت ..نشستم به انتظار ساندويچها ، پالتو تنم بود با يك ژاكت نازك زيرش و گرمم شده بود خيلي گرم ...نشستم و به انتهاي پاساژ خيره شدم به آبگوشتم فكر كردم كه بايد بروم و رب به آن اضافه كنم ، به دخترك كه بايد بروم دنبالش به فردريك و به خيلي چيزهاي ديگر ...خيلي
بعد دوباره گرمم شد و حالم از آنهمه سس مايونز روي ذرتها بهم خورد و بعد گريه ام گرفت
از آن مدل گريه هاي هق هقي كه دلت مي خواهد سرت را بگذاري روي ميز و صدايت را ول دهي و زار زار اشك بريزي ..بعد دماغت را بكشي بالا و براي خودت يك قهوه درست كني و بنشيني نمره بيست كامران و هومن را از پي ام سي تما شا كني
اما آنجا يك ساندويچ فروشي پر از بوي روغن بود با حضور چند تا دختر و پسر دانشجوي سرخوش و من يك زن سي ساله با پالتوي گرم به تن و حلقه الماس در انگشت بودم..زن سي ساله اي كه ليوان ذرتش را تند تند هورت كشيده تا كمتر خجالت بكشد و حالش از سس مايونز بهم خورده و بغض در گلويش قلمبه شده
.
.
ساندويچها را گرفتم و با عجله خودم را به ماشين رساندم ، فويل روي سيب زميني را باز كردم و با انگشتهاي نشسته در حال رانندگي ، سيبزمينهاي داغ پر سس را قورت دادم ....بهمراه همان بغض بزرگ كذايي

Sunday, November 29, 2009

مسخره اینجاست که ما برای عید دیروز ، امروز تعطیلیم و برای عید هفته آینده اصلا تعطیل نیستیم

حالا من ، مثل یک همسر معمولی ، نرمال و قابل پیش بینی ، وقتی فردریک می رفت تا گردن زیر پتو بودم و چشمهایم را کمی باز کردم و با نوک انگشتانم که بسختی قابل رویت بود برایش دست تکان دادم بعد هم می خواهم مثل یک مادر بدجنس بچه را دو یه یاسه ساعتی بگذارم مهد کودک ....بروم برای خودم توی مغازه ها دور بزنم و به حجم عظیم خرت و پرتهای توی کمدم اضافه کنم
همین

Thursday, November 26, 2009

سرنوشت

تقريبا سه سالي مي شود كه همه فك و فاميل مادرم منتظرند كه مادربزرگ هشتاد و هفت ، هشت ساله من ، سرش را بگذارد زمين و بميرد بعد حلوايي باشد و خرمايي و قوم و قبيله اي كه سال به سال همديگر را نمي بينند دوباره دور هم جمع شوند و اين از فوق دكتراي دخترش بگويد و آن يكي پمپ بنزين هاي پسرش در آمريكا را بشمرد و صدري خانم دختر فريبا را زير نظر بگيرد و ... ا
ديرروز پسرعموي چهل و دوساله مامانم سكته كرد و مرد ، يك دختر سيزده چهارده ساله داشت...... خودش و زنش هردو دكتر بودند اما متوجه بسته شدن رگهاي قلبش نشده بودند
ازديروز همه فاميل دوباره دور هم جمعند !!! از كله صبح مي روند خانه پدر و مادر مرحوم بست مي نشينند تا آخر شب و گريه كردنشان را تماشا مي كنند و سر تكان مي دهند و ته دلشان خوشحالند كه جاي آنها نيستند
مادربزرگم اما هنوز روي رختخوابش غلت مي زند ، مامانم تعريف ميكرد چند روز پيش با خودش مي گفته : زودتر خوب بشم ، يه سفر برم كربلا ........!!! ا
.
.

Tuesday, November 24, 2009

Unbiased aspect of feminism

Strength is a feminine quality that is accessible to a man only through the female side of him; otherwise he's just poorly acting strong.

The man who is not able to or doesn't have the capacity to handle the responsibility of his feminine qualities, will turn sissy.

پ.ن : نميدونم كي گفته!!!! ا

Sunday, November 22, 2009

گنجينه پنهان



ديروز ، ده پانزده تا قوطي خالي پرينگلز از پشت كابينت ها پيدا كردم و هرچه فكر كردم يادم نيامد با چه نيتي اين آشغالها را چند سال نگه داشته ام....شستمشان و گذاشتم دخترك يك ساعتي چند تا برج درست كند و بعد رويشان غلت بزند و لگدشان كند تا حداقل دلم خوش باشد به يك دردي خورده اند

بعد يادم آمد كه يك زماني كه طبع كار هنري انجام دادنم گل كرده بود ، يك كيسه از اين لامپ هاي سوخته شمعي را نگه داشته بودم تا بعد كه يك فكر بكري به سرم زد يك چيزي ازشان در بياورم ....ديشب لامپ ها را در طبقه ديگري از كابينتها پيدا كردم و بعد از سه چهار سال ازشان دل كندم

اگر فكر ميكنيد من خيلي آشغال جمع كنم بگذاريد برايتان بگويم كه بالا ي يكي از كمدهايمان ، يك كيسه بزرگ است به قد يك بچه سه ساله ،اين كيسه مجموعه اي است متنوع و نفيس از فلاپي ديسك ها ، سيستم عامل ، اتو كد و نقشه كشي و هزار كوفت ديگر كه الان ديگر حتي طراحان اوليه اش هم يادشان نمي آيد كي و كجا بايد از آنها استفاده كرد
دو، سه بار در زمان خانه تكاني اين كيسه را گذاشتيم روي كولمان و پايين آورديم و فردريك جان محتوياتش را برانداز كرد و دستي به سرو روي ديسكت ها كشيد و ياد ايام قديم را زنده كرد و دوباره چيدشان توي كيسه و گذاشت سر جايش
هرچي من گفتم بابا اينا مال عهد شاه وزوزكه ، كامپيوتر خانه حتي فلاپي ريدر ندارد شما با چه وسيله اي مي خواهي اينها را استفاده كني ...به خرجش نرفت كه نرفت و خانم يا آقايي كه شما باشيد فلاپي ها مثل يك گنجبينه ارزشمند بخش عظيمي از كمد ما را اشغال كرده اند چرا كه فردريك عقيده دارد شايد يك چيز مهمي توي اين ديسكت ها باشد و نبايد همينطوري دور ريختشان
حالا من نميدانم از كجا مي خواهد كامپيوتر ديسكت دارد پيدا كند و كي ميخواهد وقت كند محتويات صد و چند تا ديسكت را چك كند ؟؟؟

Thursday, November 19, 2009

بوي موي سوخته

گيلاس اول و دوم را كه زود ببري بالا ، نمي فهمي كه زياد خورده اي يا كم ....بعد پشت سرش گيلاسهاي بعدي و يكهو مي بيني دست و پاهايت بيحس شده اند،سرخوشي و الكي مي خندي ، و بقيه مي فهمند كه يك مرگيت شده است
.
.
بعد مي خواستم سيگار هم بكشم ، بابا آنجا بود ، خودش ليوان مش روبم را پر ميكند اما تا حالا سيگار كشيدنم را نديده
به فردريك اشاره ميكنم كه سر بابا را يكجوري گرم كن
با مارال مي نشينيم روي پشتي هال عقب ، پاهايمان را دراز ميكنيم و تكيه مي دهيم ... دو تا سيگار از توي پاكتها بر ميداريم ، نمي دانم پاكتها مال كي هستند ، سيگار فردريك وينستون بود ، اينها آشنا نيستند
ياد روزهاي مجردي كه با مارال يواشكي دود هوا مي كرديم و غيبت
سيگار بدستم بابا مي آيد عقب ، پشت سرم قايمش ميكنم .... براي خودش نوشابه مي ريزد و مي رود ، بوي سوختگي مي آيد ، پشت موهايم كز كرده و آمده بالا ...بوي موي سوخته را دوست دارم ..ياد كله پاچه هاي عزيز مي افتم، همانها كه توي حياط پر دار و درخت تميز ميكرد و روي منقل موهايش را مي سوزاند
سيگارهاي پاكت اول را چس دود ميكنيم ....مي خواهيم برويم سراغ پاكت دوم
ساعت دوازده شب است ، بايد دخترك را برگردانيم خانه
درو پنجره ها را باز ميكنم تا كوران شود ...هود آشپزخانه را روشن ميكنم .... آي مهمانها دختركم تا نيم ساعت ديگر ميرسد .. دود و دم تعطيل

Wednesday, November 18, 2009

همه دختران من

در خانواده من و فردريك ، نسل پسران تقريبا در حالا انقراض است

مامان من سه تا نوه دارد كه هر سه دخترند ، مامان فردريك هم دو تا نوه دختر داشت و همه منتظر بودند كه اين آخري بعد از دخترك من پسر از كار در بيايد كه آنهم زد و دختر شد


خلاصه اينكه هر جا مي رويم پنج شش تا دختر قد ونيم قد با همه ادا و اطفارهاي دخترانه همراهمان هستند

.

ديروز يك مهماني دوستانه ازنوع بزن و برقص در خانه مامانم برپا بود ، همه خانمهاي پنجاه شصت به بالا ،با رنگ و بويي متفاوت زدند و رقصيدند و جك بي ادبي گفتند و خنديدند
ديدنشان جالب بود ، همان دختر بچه هاي چهارده پانزده ساله اما با شكمها و باس.نهاي بزرگ و سي ن ه هاي افتاده، رقصيدند ، مسخره بازي كردند ....و حسابي خوردند
وقتي رفتند ما بوديم و خيل دختر بچه هاي فاميل كه قر توي كمرشان گير كرده بود و جلوي خانمهاي مسن ، نتوانسته بودند عرض اندام كنند، صداي ضبط را تا حد لرزش شيشه پنجره ها زياد كرديم
وسط ظرفهاي دست خورده ميوه و شيريني هاي نصفه ، از دو ساله تا شصت ساله رقصيديم ، دامن هايمان را بالا زديم ، موهايمان را توي صورتمان ريختيم، كفشهايمان را در آورديم ورقصيديم ، جوادي ، خارجي ، خردادياني
.
.
وسط اين ديوانگي زنانه ، دختركان پرانرژي را نگاه ميكردم ، همانها كه بدنيا آمدن و بزرگ شدنشان را ديده بودم و حالا قسمتي از زندگيم هستند ، زندگي من و دختركم كه عاشقانه دوستشان دارد و چقدر خوشحالم كه همه شان دخترند هم نفس ، هم صحبت و همدم مهماني هاي خاله زنكه اي و رقص هاي بي اختياري مان
.

Tuesday, November 17, 2009

پروانه

براي همه كساني كه مي پرسند و دلشان مي خواهد بدانند
يك پروانه اي* ، از همان مدلي كه اينگليسي زبان ها مي گويند ، از يك جايي آمده و توي دلم جا خوش كرده و هي خودش را به اينطرف و آنطرف مي زند ..خيلي هم محكم ميزند
تا وقتي اين پروانه اينجا باشد جا براي موجود ديگري نيست ... بنابراين : نخير بنده حامله نيستم
آن فصل جديد كتاب زندگي ام هنوز باز نشده بسته شد..... زندگي عجيب تر و پيچيده تر از آنچيزي است كه فكر ميكردم
* A butterfly in my stomach

Monday, November 16, 2009

تيز

سر صبح پاييزي ، هول هولكي حاضر شده ايم و امروز همه با هم مي رويم ، فردريك را دم تعميرگاه ماشين سوار ميكنم
دماغش و گوشهايش قرمز شده از سرما ...هنوز هم نمي فهمم اين چهار تا شويد چه ارزشي دارند كه حاضر نيست كلاه سرش بگذارد و اينقدر سرما نخورد
مي نشيند كنارم و درجه بخاري را زياد ميكند ، با دخترك كه عقب روي صندلي ماشين چرت مي زند خوش و بش ميكند و كمي به رانندگي من ايراد ميگيرد
پشت چراغ قرمز با هم حرف ميزنم ، نگاهم ميكند .. به چشمهايم زل ميزند ..... ميخندم مي گويم : چيه ؟
مي گويد : چشهات چه تيز شده ...مداد كشيدي ؟
مي گويم : من هميشه مداد مي كشم ، تيز يعني چي ؟ تيز خوب يا تيز بد ؟
مي گويد : فقط تيز
چراغ سبز مي شود و راه مي افتم ، با خودم مي گويم كاش يك چيز ديگر ميگفتي كاش مي گفتي چقدر چشهمايت قشنگ شده اند
.
.
هر دو را مي رسانم و جلوي شركت پارك ميكنم ، يك موتور گازي از كنارم رد مي شود ، سوت ميزند و ميگويد ماشا اللا ....جيگر چشماتو

Friday, November 13, 2009

فحش بدهید ، آرام شوید

چند سال پیش قبل از بدنیا آمدن دخترک برای تولد دو ،سه سالگی بچه دوستم دعوت شده بودم
اواسط تولد ظاهرا بچه به توالت رفته بود و کار شماره دو انجام داده و منتظر بود تا مادر برای شستنش برود
مادر سانتی مانتال با صورت آرایش کرده و موهای میزانپیلی سرگرم رسیدگی به مهمانان بود
بچه از توی توالت داد میزد و مامانش را صدا می کرد ، یکبار دوبار ..ده بار
مامانش هم با داد جواب میداد : زهر مار ، زهر مااار ( مار را کشیده بخوانید ) اومدم ..اومدم
آنشب وقتی به خانه برگشتم به همه گفتم دوستم زن دیوانه احمقی بیش نیست ، عرضه مادر بودن را ندارد و جلوی اینهمه آدم به بچه اش فحش می دهد !!ا
قسم میخورم که در بیکفایتی دوستم بعنوان یک مادر کوچکترین شکی نداشتم و مهمتر آنکه مطمئن بودم من هرگز آنطور نخواهم بود
.
.
اینروزها که دخترک با همه چیز و همه کار مخالفت میکند ، می خواهد همه چیز را امتحان کند و لجبازیهایش رمقم را میگیرد ، دلم میخواهد فحش بدهم ، دلم می خواهد دهنم را باز کنم و سیلی از کلمات ناپسند اما آرامش بخش را سرازیر کنم
راهش را هم پیدا کرده ام..... دهانم را باز نمی کنم ، فحشها را در دلم فریاد می زنم و آرام میشوم
زهر مار شاید یکی از بهترین هایش باشد اینروزها !!! ا
.

Wednesday, November 11, 2009

كابوس


ساعت چهار بعدازظهر يك روز سرد و ابري پاييزي بود ، نيم ساعت قبل در حاليكه با يكنفر در جي ميل و همزمان با يكنفر ديگر در همين خراب شده چت ميكردم ، رئيسم مثل اجل معلق پشت سرم ظاهر شد و چشم از صفحه مانيتور بر نداشت.... ديوانه اي كه من باشم دست به هيچ چيز نزدم و گذاشتم چهار پنج دقيقه اي پيام ها را كه پاپ مي كردند روي صفحه تما شا كند ......جهندم


كم كم وقت رفتن بود ولي من دلم نمي خواست بروم ، به صندلي چسبيده بودم و چشمها و انگشتهايم مسحور اين صفحه سفيد و اين دكمه هاي سياه بود ، فكر كردم دخترك و پدرش الان هفت پادشاه را خواب ميبينند و معمولا بعد از رسيدن من هنوز خواب هستند ، پس كمي بيشتر مي مانم


نشستم و نوشتم و خواندم .... هوا تاريك ميشد و شركت خالي ، حس عجيبي بود ، تنهايي و در تاريكي با اين ميز و صندلي ها و در و ديوار همدم روزهاي طولاني من


ساعت چهارونيم راه افتادم ، در اتاقم را قفل كردم و كليد را تحويل دادم ، پشت فرمان ماشين يخزده نشستم و در گرگ و ميش راندم ، خيابانها شلوغ تر از هميشه بود و دير رسيدم

در خانه را كه باز كردم دخترك پريد توي بغلم ، چشم چپش قرمز و متورم شده بود ، و چرك و اشك بيرون ميداد

از ساعت سه و نيم از شدت سرفه بيدار شده ، روي بالشت و آستين فردريك بالا آورده ، بعد دستشويي بزرگ كرده و از آن ببعد هم چشمش شروع به آبريزي كرده ,هر پنج دقيقه هم مامانش را خواسته !!! ا

فردريك خسته و كسل بود ، نخوابيده بود ،غر ميزد كه چرا دير رسيده ام ... حوصله بحث نداشتم ، دلم براي بچه مي سوخت و به شانس گهم كه بعد از مدتها نيم ساعت ديرتر آمده ام و همان دفعه بچه زود بيدار شده و. مريض بوده لعنت فرستادم
لباس دخترك را عوض كردم ، دست و صورتش را شستم ....فردريك لباس پوشيد و گفت مي رود به خواهرش سري بزند، مي خواستم داد و قال كنم ، دعوا راه بياندازم كه من و بچه مريض غرغرو را ول ميكند و به مهماني مي رود ..دلم مي خواست داد بزنم ، عصباني شوم و خودم را خالي كنم .....اما بجايش سكوت كردم و هيچ نگفتم
دخترك بهانه گيري ميكرد ، دو تا نارنگي خواست كه هردو را پوست كرد و توي خانه ريخت بعد رفت سراغ سنگهاي شومينه ،دو تا جوراب را مثل دستكش پوشيده بود و سنگها را برميداشت و روي ميز مي ريخت ،
جلوي شكاف در را يك پتوي نازك انداخته بودم كه جلوي باد را بگيرد ، با چشم باد كرده و دماغ آويزان ميرفت روي همان پتو و جلوي سوز باد مي خوابيد ، اعتراف ميكنم كه اينجا كنترلم را از دست دادم و دو تا داد كشيدم كه البته اوضاع را بدتر كرد و تا چشم مرا دور ميديد ، بدو بدو ميرفت و روي همان پتو دراز ميكشد
.
براي شام شبش عدسي گذاشتم و براي نهار فردايش كمي ميگو و پوره سيب زميني ، براي خودمان هيچي درست نكردم ، حوصله آشپزي نداشتم، داشتم فكر ميكردم فردريك كه برگشت چند تا داد بكشم ، برگشت ..ميوه خريده بود و من داد نزدم ، فقط حرف نزدم ، نپرسيدم كجا رفتي ، چه كردي ؟ كي بود ..كي نبود ... خودش از صد تا داد بدتر بود
.
قصه طولاني است خلاصه اش ميكنم .... دخترك تا صبح سرفه كرد و نخوابيد ، همينطور هم من و البته فردريك تا خود صبح خروپف كرد و من كابوس ديدم
صبح كه بيدار شدم ، ظرف غذاي دخترك روي كابينت آشپزخانه بود ، ميگوها بيرون از يخچال خراب شدند و من ساعت شش و نيم صبح نميدانستم چه خاكي به سرم بريزم براي نهار بچه !!!ا

Monday, November 9, 2009

لوس بازي وبلاگي


بد نيست كه گاهي يك لوس بازي وبلاگي در بياوريم ، خودمان را به افسردگي و غم و غصه بزنيم ، بعد دوست و آشنا فرهيخته و با كلاس و متواضع وپرافاده و ..يك دفعه سر و كله شان پيدا شود و احوالت را بپرسند ، بعضيها كه خيلي دوستشان داري و هيچ وقت چيزي ازشان نمي شنوي برايت كامنت بگذارند و نگرانت شوند، بعضي ها ازتو تعريف كنند و بعضي بگويند كه ننويسي خواب به چشمشان نمي آيد ... آي كيف دارد.... امتحان كنيد
***
شنيدم در يك مسابقه يا قرعه كشي ... نفر سي و يكم شدم !!! هرچند كلا از جريان بيخبر بودم و اصولا ترجيح ميدهم در هيچ كدام از اين مناسبتها شركت نكنم ، اما ممنونم از كساني كه به من راي داده اند ...اگر من آواز مي خوانم بخاطر شما مي خوانم !!!ا ،
***

اگر خواننده وبلاگم باقي مانديد و من هم هنوز حال نوشتن داشتم ، يك روز برايتان مينويسم كه اينروزها چه مرگم شده ، يك روز كه گوشه اين شهر نباشم ، يك روز كه از قضاوت شدن نترسم و پچ پچه هايتان گوشم را نيازارد .. يك روز مي نويسم ، يك روز كه گيجي و گنگي اينروزها محو شود و نگاهم رها و روحم آزاد باشد ....يك روز

.


Sunday, November 8, 2009

Today

Today , I am Ok .. still alive , .....many things happend and a lot is still going on ....

....Still nothing to write ......

Keep Praying, who knows , It may work someday !!!

Wednesday, November 4, 2009

يك عصر پاييزي



ساعت چهار ونيم رسيدم خانه ، بوي قرمه سبزي همه جا را برداشته بود ، صبح همه موادش را ريخته بودم توي قابلمه سنگي و با شعله كم گذاشته بودم روي شعله پخش كن


عروسك و ژاكت و كيف مهد كودك دخترك روي زمين ولو بود ، رفتم توي آشپزخانه و به خورشت سر زدم هنوز زيادي پر آب بود ، ريختم توي يك قابلمه ديگر و شعله را زياد كردم ، كيف دخترك را خالي كردم ببينم چي خورده و چي را پس آورده ، لباسهايم را در آوردم و آهسته رفتم توي اتاق


دخترك با بلوز و شلوار مهد كودك به خواب عميقي فرو رفته بود ، جلوي موهايش را برايش با كش ريز پلاستيكي ، دم خروسي جمع كرده بودند ...فكر كردم حتما سرش درد ميگيرد ، نميشود بازش كرد اما، بيدار ميشود


سر جاي من خوابيده بود ...بين او و فردريك يك جاي كوچولو براي خودم باز كردم و رفتم زير لحاف ، انگشتهاي يخزده پايم را به پاهاي گرم فردريك زدم كه تازه از خواب بيدار شده بود

در غياب دخترك كه خودش را مثل نخود هر آش مي چپاند وسط ما ، دست انداختيم گردن هم ريز ريز حرف زديم ، قرار بود برويم خريد كت و شلوار برايش

پنج دقيقه بعد دخترك بيدار شده بود و خودش را براي من لوس ميكرد، يك ربعي همديگر را بغل كرديم ، كشتي گرفتيم و ماچهاي آبدار رد و بدل كرديم .... بعد تازه شروع كرد به " يك چيزي " خواستن


شير و بيسكوييت خورد و حاضر شديم و رفتيم خريد ، توي فروشگاهها ، چهار دفعه جيش داشت و سه دفعه آب ميخواست ، بيست و هشت دفعه هم گفت كه بايد بغلش كنيم ....يعني من بغلش كنم


فردريك همه كت و شلوارها را زير و رو كرد ، فكر كردم كه چقدر همه اينها توي ژورنال خوشگلتنرند و بعد مي خواستم بهش بگويم همه كت و شلواري هاي شهر را هم كه بگردد تا وقتي اين شكم و لاو هندلهايش * را جمع و جور نكند ، هيچ كدامش مثل عكسهاي توي ژورنال به تنش نمي نشيند ..ولي خوب نگفتم

اينكه بعد چكار كرديم و كي رفتيم خانه و شام چي خورديم زياد مهم نيست ، مهم اين است كه فردريك بالاخره يك كت شلوار پيدا كرد و خريد و از همه مهمتر اينكه نهار فرداي من حاضر بود و فقط بايد توي سه تا ظرف براي سه نفر مي كشيدم و توي يخچال مي گذاشتم تا عصر پاييزي مان را كامل كنيم

* Love Handle

Tuesday, November 3, 2009

افول

وبلاگها هم مثل هنرپيشه ها هستند ، مثل خواننده ها ، مثل آدمهاي مشهور
وقت شروع پراز هيجان و انرژي اند و بعد به اوج مي رسند ، اينكه چقدر در اوج باشند متفاوت است ولي بالاخره دوران افولشان سر مي رسد و چيزي جز خاطره هاي تكه پاره باقي نمي ماند
.
نمي دانم دوران اوجي وجود داشته يا نه اما فكر ميكنم دوران افولم از راه رسيده ، نگاه نوشتاري ام را از دست داده ام و برعكس گذشته كه ذهنم مملو از سوژه هاي متفاوت بود ، اين روزها به صفحه سفيد خيره مي شوم و انگشتانم روي حروف مي ماسند

Sunday, November 1, 2009


هيچي به هيچي