از شركت كه بيرون زدم ، روحم خسته بود ..ديروز را ميگويم
راه افتادم توي خيابانها از اين مغازه به آن مغازه ....از اين مركز تجاري به آن يكي
ساعت نزديك دوازده بود ، ته يكي از پاساژها يك ساندويچ فروشي كوچك بود كه بوي روغن سوخته و كچاپ مي داد
دلم از گرسنگي ضعف ميكرد . قابلمه آبگوشتم توي خانه روي گاز قل قل ميكرد ولي دلم ساندويچ كثيف مي خواست ... دوروبر مغازه كمي قدم زدم تا بالاخره خودم را راضي كردم و رفتم تو
دو تا زوج جوان اينطرف و يك دختر و پسر روبروي من نشسته بودند ....سفارش دو تا قارچ برگر با دو تا سيب زميني سرخ كرده دادم
مي بريد : ...بله
بوي غذا ديوانه ام كرده بود ، فكر كردم مرده شور اين اخلاق گندم را ببرد كه هنوز در سي سالگي جرات نمي كنم تنهايي توي رستوران بنشينم و به ساندويچم گازهاي بزرگ بزنم
يك ذرت مكزيكي يا هندي يا جادويي يا هر اسم مسخره ديگري كه برايش گذاشته اند سفارش دادم ...بعد خودم را گوشه صندلي جا دادم و قاشقم را پر كردم از ذرتهاي له شده و قارچ و سبزي و سس مايونز...بعد هي فكر ميكردم الان همه به من نگاه ميكنند و قاشقهاي پر شده ام را مي شمارند
ذرتها كه تمام شدند و ته دلم را گرفت ..نشستم به انتظار ساندويچها ، پالتو تنم بود با يك ژاكت نازك زيرش و گرمم شده بود خيلي گرم ...نشستم و به انتهاي پاساژ خيره شدم به آبگوشتم فكر كردم كه بايد بروم و رب به آن اضافه كنم ، به دخترك كه بايد بروم دنبالش به فردريك و به خيلي چيزهاي ديگر ...خيلي
بعد دوباره گرمم شد و حالم از آنهمه سس مايونز روي ذرتها بهم خورد و بعد گريه ام گرفت
از آن مدل گريه هاي هق هقي كه دلت مي خواهد سرت را بگذاري روي ميز و صدايت را ول دهي و زار زار اشك بريزي ..بعد دماغت را بكشي بالا و براي خودت يك قهوه درست كني و بنشيني نمره بيست كامران و هومن را از پي ام سي تما شا كني
اما آنجا يك ساندويچ فروشي پر از بوي روغن بود با حضور چند تا دختر و پسر دانشجوي سرخوش و من يك زن سي ساله با پالتوي گرم به تن و حلقه الماس در انگشت بودم..زن سي ساله اي كه ليوان ذرتش را تند تند هورت كشيده تا كمتر خجالت بكشد و حالش از سس مايونز بهم خورده و بغض در گلويش قلمبه شده
.
.
ساندويچها را گرفتم و با عجله خودم را به ماشين رساندم ، فويل روي سيب زميني را باز كردم و با انگشتهاي نشسته در حال رانندگي ، سيبزمينهاي داغ پر سس را قورت دادم ....بهمراه همان بغض بزرگ كذايي

